الميرزا عبد الله أفندي الأصبهاني ( مترجم : ساعدي )
222
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي )
و قد يكهم السيف المسمى منيّة * و قد يرجع المرء المظفر خائبا فآفة ذا أن لا يصادف مضربا * و آفة ذا أن لا يصادف ضاربا گاهى شمشيرى كه مرگ ناميده مىشود كندى مىگيرد ، همچنين گاهى مرد پيروزمند ، نوميد ، باز مىگردد . آفت شمشير كند آن است كه ، از فرود آمدن به دشمن و از پاى درآوردن او باز مىماند . و آسيب آن ديگرى آن است كه ، با زنندهاى روبرو نمىشود . در قصيدهء ديگرى گفته است : جرى حاتم فى حلبة منه لو جرى * بها القطر شاوا قيل أيهما القطر فتى ذخر الدنيا اناس و لم يزل * لها ذاخر فانظر لمن بقى الذخر حاتم در جايگاهى درآمد كه اگر قطره بارانى در آن جاى بگيرد خواهند گفت كدام يك از اين دو ، قطره بارانند . جوانى را به خاطر دارم كه دنيا را براى نگهدارى مردم ذخيره كرد ، و آنچه داشت بديشان بخشيد . اينك از دو دسته كدام يك ، از ذخيره خود بهرهگيرى مىكنند و اثر ذخيره براى كدام يك باقى مىماند . باز گفته است : ينال الفتى من عيشة و هو جاهل * و يكدى الفتى فى عيشة و هو عالم و لو كانت الارزاق تاتى على الحجى * هلكن اذا من جهلهن البهائم فلم يجتمع شرق و غرب لقاصد * و لا المجد فى كف الفتى و الدراهم انسان نادان ، ممكن است با جهالتى كه دارد به مقام عالى برسد و انسان دانا ممكن است با فراستى كه دارد به بيچارگى بيفتد . ارزاق ، از راه دانايى به دست نمىآيد و هرگاه قرار بود از اين راه ، مردم از روزى استفاده كنند ، بايد چهارپايان براثر جهلى كه دارند ، بميرند . آنكه قصد سفر دارد نمىتواند شرق و غرب را با هم بپيمايد ، و در دست جوانمرد هم بزرگى و دنيا رو درهم با هم باقى نمىماند . ابن شهرآشوب در مناقب ، اشعار ذيل را از ابو تمام ياد كرده است :